باران
اضلع فراغت را می شست.
من با شن های
مرطوب عزیمت بازی می کردم
و خواب سفر های منقش می دیدم.
من قاتی آزادی شن ها بودم.
من
دلتنگ
بودم.
درباغ
یک سفره مانوس
پهن
بود.
چیزی وسط سفره، شبیه
ادراک منور:
یک خوشه انگور
روی همه شایبه را پوشید.
تعمیر سکوت
گیجم می کرد.
دیدم که درخت، هست.
وقتی درخت هست
پیداست که باید بود.
باید بود
و رد روایت را
تا متن سپید
دنبال
کرد.
اما
ای یاس ملون!



فهرست شعرهای کتاب ماهیچ  مانگاه اثر استاد شاعر سهراب سپهری

جهت شادی روح ایشان و سازنده این وبلاگ صلواتی بفرستید...با تشکر

تا انتها حضوراینجا همیشه تیهسمت خیال دوستچشمان یک عبورتنهای منظره
بی روزها عروسکمتن قدیم شباینجا پرنده بودهم سطر هم سپسداز اب ها به بعد
اکنون هبوط رنگوقت لطیف شننزدیک دورهاای شور ای قدیم